هوس کرده ام نگرانم شوند ..،
از آن نگرانی هایی که هی زنگ بزنند به
موبایلت و هی بشنوند که " مشترک مورد نظر خاموش می باشد ."
بعد هم که روشنش کردم، یک نفر از آن طرف
بگوید : کشتی ما رو از نگرانی!
یا بگوید خدا رو شکر که حالت خوبه فقط.
یا اصلا کسی همینجوری بگوید ".دلم
شور تو را میزد سحر ..حس میکردم روبراه نیستی امروز."
+ مشترک مورد نظر در دسترس است .
برای همین کسی نگرانش نمی شود !
طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب،

اینجا میشود زیاد دروغ گفت . زیاد خالی
بست .
میشود گفت من دختر فلان آدم مهمم یا دختر
گل فروش مترو.
میشود هر ادعایی کرد .ادعای خوب بودن یا خیلی
عوضی بودن حتی .
میشود لذت برد از این ادعاها ..
اما بلاخره یک روز خسته میشوی . با خودت
میگویی : خب ..تهش که چی ؟!
اینطور میشود که اینجا میشود : "حرف
دل "،
میشود جایی برای رسیدن به " بی
جوابی ها "
برای گفتن " حرفهای ناتمام"
میشود یک جایی که ادعاهایت ته کشیده اند
. جایی که هوای بهشتی شدن نداری .
.جایی که میخواهی خودت باشی .
که درک شوی همین !
پ.ن : بعضی
آدمها را، فقط میشود از دور دوست داشت ..
نزدیکشان که می شوی ،
حس تلخ حسادت آزارت میدهد.
بعضی آدمها را ، فقط میشود مــجــازی دوست داشت !
همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید ..
طبقه بندی: گروه کوچه پس کوچه ها،
به خیلی سلام ها . خیلی نگاهها . خیلی از
" چه خبر " هایی که جواب خاصی ندارند،
به رابطه های ساده ای که مطمئنی ساده خواهند ماند .
به خیلی آدم ها ..عادت داریم.
آدم هایی که نه در دل جایی دارند نه در
ذهن ، زمانش که برسد به فراموشی مطلق میرسند.
اما ..اما بعضی وقتها اگر همان ها نباشند ،یا ok نباشند و حالت را نپرسند ..
گرفته ای ..و دست خودت هم نیست !
دلبستگی های عادتی ...
عــــادت های دو زاری ..!
طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب،
دوستی می گوید مغرورشده ای و من هنوز به
این فکر میکنم که او از کدام غرور سخن می گوید .
من که ساده تر از همیشه ام این روزها ،
اصلا من بابت تمام چیزهایی که شاید
بتواند من را مغرور کند زحمت کشیده ام !
برای تمام بیست های دیکته ، برای تحمل همه ی آن کلاس های رخوت انگیز،
برای
زن بودن ، برای زیبا بودن، برای همه ی شیرینی ها و آجیل هایی که به خود حرام کردم
زحمت کشیدم،
برای تمام شب هایی که گریه کردم اما تلفن را بر
نداشتم بگویم پشیمانم .زحمت کشیدم .
برای
همه فکر هایی که نکردم،جاهایی که نرفتم ،برای به روی خود نیاوردن حرف های منظوردار،زحمت
کشیدم،
من
برای اینجا ، این مزخرفاتم حتی، زحمت کشیدم ،.
آه منِ زحمت کش ، چه دارم برای مغرور شدن ! راستی چرا خودش نگفت
؟؟
غرور لعنتی . لعنت خدا بر تو !
طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب،
خسته ام امشب . خسته از این بی ذوقی
روزهای آخر سال ..
كاش این نوروز لعنتی دركار نبود اصلا
.
كاش هر جا و هر كاری میخواستی بكنی
نمی گفتن "بعدعید "
اصلا چه عیـــدی !
عیدی كه بهارش بوی زمستان میدهد
..بوی برف ..
عیدی كه روزهای تعطیلش باید به
مهمانی های تعارفی بگذرد ،
عیدی كه من كه دیگر حال تخم مرغ رنگ
كردن های لوسش را ندارم .
عیدی كه تب ماهی قرمز خریدنش شعاریست
،سیب و سنجد هایش خمیریست ،آجیلش تخمه ژاپنیست ! برنامه هایش تكراریست ، سیزده
بدرش بارانیست ... .
عیدی كه از آن چیزهایی كه بهش می
گویند " تازگی " خبری نیست كه نیست !
عیدی كه من روزهای بعد عیدش را بیشتر
دوست دارم.
روزهایی كه باز برگردیم سركار و
زندگی . روزهایی كه صبح ساعت 6 از خواب بلند شوی و ساعت 6 شب برگردی خانه .
روزهایی كه شبش كلی سوژه داشته باشی برای حرف زدن و خندیدن .
خندیدن به همه ی سوتی ها و به روی
خود نیاوردن ها !
نخـــیر ! این عید برای من عــــید نمی شود !
طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب،

دلخوشی ها همیشه كوچكند .دلخوشی بزرگ
معنا ندارد اصلا .
دلخوشی ها اگر بزرگ باشند كه میشوند آرزو . میشوند
رویا .
دیگر چیزی نیست كه بشود دل را به آن
خوش كرد .میشوند دست نیافتنی .
قبلترها وقتی بعضی افراد را می دیدم،
مثلا یك پیرزن،یا دختری كه موهایش ریخته بود،سوال های زیادی به سرم میزد .سوال
هایی مثل اینكه دنیا در نظر این افراد چگونه است ؟ یا آن دختر وقتی جلوی آینه
میرود به چه فكر میكند ؟به چه فكر نمیكند كه میتواند لبخند بزند ؟دلخوشی اش چیست
؟و سوالهایی از این دست .
اما حالا جوابش را پیدا كرده ام
انگار...
حالا فكر میكنم كه جواب این حرفها یك
چیز است :
زندگی همین است . زور آدم ها كه به
دنیا نمیرسد، به بالا پایین هایش، به چرا من فقط هایش ؟!، تو نمی توانی پا بر زمین
بكوبی و بگویی من این زندگی را نمی خواهم .
خیلی چیزها سهم ما نیست،
و بهتر است نه حرفش را بزنیم و نه
فكرش را بكنیم .
آن وقت میشود راحتتر زندگی كرد .راحتتر دلخوشی پیدا
كرد ،گاهی این دلخوشی های كوچك آنقدر خوشحالیهای بزرگ می آورند که دلت میخواهد به
دنیا بگویی واینستا که عمرن اصلا پیاده نمیشوم !
یك روز آفتابی، یك سلام ساده ، یك
بهانه كوچك برای ...
فقط حواست باشد كه دلت نسوزد . دلت نسوزد كه چرا دلخوشی هایت اینقدر ساده اند ...
همین عنوان را در كوچه های بغلی بخوانید .
طبقه بندی: گروه کوچه پس کوچه ها،
بلند بلند حرف میزدند و به چیزهای
خیلی مسخره ای می خندیدند.
پسرهای جوان پشت ایستگاه اتوبوس را
می گوبم .
نمی دانستند كه ما (من ودوستم )
فالگوش بی اختیار اراجیفشان شده ایم .
اراجیف بیچاره هایی كه روحشان از
حواس ما بی اطلاع بود .
حرفهایشان در مورد دختری بود ،به
گمانم ..
شاید هم زنی، و شاید حتی مادری!
یكیشان میگفت :اینو بنویس براش ..صدای
خنده هایشان نگذاشت بفهمیم كه چه پیامی بوده !
دومی میگفت : ولی ازون بلاهاست ها .
همینجوری بی دلیل میخنده ..
به طرز خندیدنش فكر كردم ..واینكه چطور
میتواند بی دلیل بخندد ؟
هنوز دو متر از آن ایستگاه دور نشده
بودیم كه این تابلو را دیدم .
شاید صدها نفر در روز از كنار این
تابلو عبور كنند و ابدا چیز خنده داری در آن نبینند .
اما برای من و دوستم آنقدر مضحك بود
كه تقریبا بلند خندیدیم و اهمیتی نداشت كه ...
+ عجیب نیست اگر من شیطنت كنم و
تو شیطان شده باشی ..
طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی،
گاهی باید مغرور بود ، یكرنگی زیاد، دیگران
را خودشیفته می كند و تو را احمق .
طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب،

امشب را به بهانه ی این تیتر؛ به تو
واین سالی كه میخواهد بیاید فكر میكنم،
به تو كه میگفتی آدم ها همیشه بدترین
خاطره ها را با کسانی دارند که بهترین خاطراتشان را با آنها گذرانده اند! به تو كه
خدای این جمله های فیلسوفانه بودی .
و به این سالی كه قرار نیست تو اینجا
باشی ..سر جای همیشگی ات ..
توی اتوبوس كنار پنجره ، توی كلاس
ردیف سوم ، توی اتاقت روی تخت شاید ...شاید هم نه ..
چه میدانم اصلا ..
فكر كردن به تو همیشه كلافگی می آورد ..
راستش را بخواهی ؛ مدتهاست به تو فكر
نمیكنم . اخیرا حتی حس میكنم اداهایت حالم را بهم میزند .
این "شب خوش "گفتنت مخصوصا
..
چند شب پیش برنامه ای از تلویزیون
دیدم كه این حس را تقویت كرد؛ حس به تو فكر نكردن را میگویم .
برنامه یك مستند باستان شناسی بود كه
مدعی بود اخیرا سنگواره هایی پیدا شده كه عمرشان به قریب 500 ملیون سال می رسد .
به این نتیجه رسیدم كه حتی تمام عمر من وتو به اندازه یك مولكول این هستی هم نمی
شود.چه رسد به آن چند صباحی كه در كنارم بودی .
چه رسد به آن تك وتوك لحظات دلتنگی.
تفكر احمقانه ای است ،شمردن روزهایی
كه قرار نیست تو باشی ..
+ مخاطب خاص ندارد .# تگ شروع عاشقانه .صرفا برای نوشتن است.
همین عنوان دركوچه های بغلی بخوانید .
طبقه بندی: گروه کوچه پس کوچه ها، شروع عاشقانه،
برای مرور بعضی حرفها میروم به روزهای دور ..روزهایی
در حوالی88
روزهایی كه برای برادرم از دوستم میگفتم ، از
مهربانی هایش ، از اینكه وقتی اسم تو می آید رنگش عوض میشود ،
روزهای عمــــرا گفتن های كش دار برادرم ، بی خیال گفتن
های من ..
روزهای قافیه و ردیف كردن قرارهایی كه ....
كه كاش ردیف نمیشد ..
خیلی وقتها توی دلم یقه ام را میگیرم و لیچار بار
خودم میكنم بخاطر آن تلاشهای احمقانه .
بخاطر نگاههایی كه بیخود شلوغشان كردم ..
بخاطر احساسات ساده ای كه انگ عاشقی رویشان گذاشتم ،
بخاطر همه ی این لحظه ها كه انگار هر لحظه باید
منتظر باشی كه دل بكنند ، كه بروند ،كه تمام شوند تمامِ تمام ..
+ خربزه ؟ پای لرز؟ باشه میدونم . اینم تموم میشه . (عادت
میكنیم )،
اما راحت نیست .......رفیق نگو بی تفاوتی . ..
دیالوگ برتر :
مشکلی که با دخترا هست اینه که اونا یه
رازن.
(شهر گناه)
طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی،
می پرسی چه خبر ؟
خبری نیست رفیق ...جز اینكه زیاد دیده شده ام این
روزها ،
زندگی جریان سینوسی دارد .یك روزهایی شلوغ ، یك
روزهایی تنها ،
یك روزهایی خوب ، یك روزهایی بد ...یك وقتهایی هم بدك
نیست..
این روزها بدك نیست ..
این روزها راحتتر از همیشه خوشحال میشوم ،
به این كه مهندس محاسبات من را دقیق تر میداند ذوق
میكنم حتی !
مهندس آدم با شعوری است .یعنی وقتهایی كه من با یك
لبخند میخواهم بفهمانم چیزی در این چهارسال دانشگاه بارم نشده میفهمد . از این آدم
ها كم پیدا می شوند كه با یك لبخند همه چیز را بفهمند .
این روزها می خواهم بی ادعاتر باشم .
این روزها راحتتر از همیشه"نمیدونم " می
گویم ..از آن "نمیدونم "های لوسی كه بیشتر از همه دل خودم را آشوب میكند
.
بی خیال رفیق . بگذار دیگر خبردارت نكنم ...
طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی،
دختر هایی که "ها" میکنیم توی دستمان گرم
میشویم ، ما که خنک میشویم با یک تکه ورق کوچک ،
ما دختر های اهل حرف زدن مرد و مردانه ، دختر های نه
امروزی و نه دیروزی ..نه کودک ،
دختر های عشق شالگردن های بلند ، عشق لواشک ، عشق
فوت کردن توی قاصدک ،
ما دختر های روسری های بی پولک ..،
ما که با خانه تکانی حال نمیکنیم ، ما که آشپزی بلد
نیستیم حتی دم پختک !
ما که سوسک ببینیم وحشت زده فریاد میکشیم اما روی
ترن هوایی مستانه می خندیم ..
ما که ذوق زده میشویم از خرید لباسهای رنگارنگ ..
ما دختر های کتانی پوش ..،
ما که عادت داریم به قهر کردن های بی علت ، به هدیه
دادن های بی منت ،به تلفن های طولانی و بی وقت ، به عاشقانه های گاه از روی لذت
..،
ما ..
ما دختر های قبیله ی بی چتر
ما را چه به
کینه و دشمنی و نفرت ؟!
+تیتر مشترک با :
حــــرفهایـــــ نا تــــمامـــ
طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن،

نگاهم را که میچرخانم ، می بینم کنار در ایستاده و
من را نگاه میکند ، اشاره میکند که جا هست ؟ و بی آنکه منتظر جواب بماند می آید سلام
میکند و می نشیند ، لبخند میزنم ، او شروع میکند ، از درس ها می گوید از استادها
.. از خودش هم میگوید، از اینکه بارها عهدش را شکسته ، از نامردی مردها ! و از این
دست حرفهایی که هیچ وقت خدا تمام نخواهد شد ...
حوصله ی همدردی های ماستکی خودم را نداشتم .حواسم به
حرفهایش نیست ،گاهی سر تکان میدهم و گاهی لبخند میزنم...او هم حواسش نیست ،حواسش
نیست که حواس من جای دیگریست ..
به این فکر میکنم که چه بنویسم ، این تیتر این هفته
"گروه کوچه پس کوچه ها" هم جالب است و هم سخت !هم میشود کلی حرفها را زد
و هم ...! دلم میخواست نوشته ی خوبی از آب در بیاید ...
راستش من اصلا نگران نبودم ، اصلا برایم مهم نبود .
فکر میکردم همین که کسی و جایی را پیدا کرده برای شنیدن حرفهایش ، باید کلاهش را
بیاندازد بالا ..
چند دقیقه ای از رفتنش میگذرد که دلم میگیرد .آنقدر
دلم میگیرد که نمیفهمم چایی ام کی سرد میشود ...
اوه چقدر دلم میخواهد با یک نفر حرف بزنم !
+ یک جمعه در میان در " گروه کوچه پس
کوچه ها " می نویسم ..
++ یکی از آن جمعه ها ..
همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید ..
طبقه بندی: گروه کوچه پس کوچه ها،
سالها پیش در فرعی ترین فکر زندگی ام ، گمان میکردم
وقتی دانشگاهم تمام شود،
خیلی بزرگ شده ام ..، خیلی خانوم .( خیلی خانوم تر
از حالا !)
گمان میکردم قدم باید بالای 170 شده باشد ! و با این
حال کتانی نخواهم پوشید آن روزها ...
گمان میکردم باید مثل نسرین خاله ، وقتی جایی میروم
کلی کاغذ و خرت و پرت همراهم باشد ،
و آن وقتها آن قدر مشغله خواهم داشت که فکر کردن به
خواستگار و این چیزها ابلهانه ترین چیز ممکن بنظرم میرسد !
سالها بعد، گفتم خوب نهایتا هم اگر یک روز تنگ زمستانی دلم بگیرد
میروم به آن کافه هه ..
همان کافه ی بی سقف طرقبه ..چای میخورم و بخار نفسم
را میدهم بیرون و با خودم زمزمه میکنم که اوه ه سرده ها ...و بعد به همه چیز فکر
میکنم .به تمام زندگی ام .تمام آن چیزی که بوده و اکنون هستم ...وقتی بر میگردم
دستم را از شیشه ماشین بیرون می برم و پوستم به طور محشری خیس میشود و سبک می شوم
..و دیگر از این حس ها و این حرفها ، خبری نیست که نیست ..
و حالا که سالها بعدتر است ، می آیم اینجا و می
نویسم :
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا، هوسِ قمارِ دیگر..!
طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن،
