تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 بهمن 1393 توسط سحر | نظرات ()
+ سلامتی روزایی که اینجا برو بیایی داشتو پاتوق دوستیامون بود...

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 خرداد 1393 توسط سحر | نظرات ()
آسان نمود اول ......


طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 بهمن 1392 توسط سحر | نظرات ()

دارم عروس می شوم.. یک عروس واقعی .....یک عروس با تمام ادا و اصولهایش.یک عروس یا همان تور بلند و کفش سفید...یک عروس  اما با یک دنیا دلتنگی ...

 

+کی بی کیه..شما هم دعوتید.پنج شنبه 24 بهمن 92.......

 




طبقه بندی: شروع عاشقانه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 اردیبهشت 1392 توسط سحر | نظرات ()

همکار سابقم  زنگ زد . مرتب می پرسید چه خبر از کارگاه ؟ گفتم مهندس شما که همش یک هفته بیشتر نیست که رفتین!

گفت حالم گرفته اس، میخوام بیام یه سر اونجا . اومد. با  تنها کسی که صحبت نکرد من بودم! فقط وقتی داشت میرفت گفت : میون اون آشفتگی ها خیالم راحت بود که  شماها هستین .  

پ.ن 1: خدایا شکرت که خیال یکی، بابت بودن من  راحته .

پ.ن 2: خدایا میشه خیال منو راحت کنی با بودن یکی ؟!




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 اسفند 1391 توسط سحر | نظرات ()

دو ساعت دیگر مانده به شروع سال 92،سفره هفت سین مان آماده است، من و مادرم تنهاییم ..انگارکسی هم قرار نیست این تنهایی را از ما بگیرد ...

گفتم بیایم اینجا و در آخرین لحظات سال .." دلم میخواد هایم " را برای سال جدید بنویسم،

بنویسم تا بزرگ شدنم را به تماشا بنشینم ، تا گذر عقایدم را ببینم ...

جا دارد بارها از چیزهایی گفت که حالا حالاها جای گفتن دارد حتی اگر کلیشه باشند .

دلم میخواهد سال 92 مهم تر باشم ..مهم تر از الان ، نبودنم به چشم خیلی ها بیاید ..دلم میخواهد نه اینکه مغرور باشم ..نه ، اما چیزی داشته باشم برای مغرور شدن .دلم میخواهد سال92 سال پیشرفت فوق تصور کاری برایم باشد..جایگاه بهتر،حقوق بهتر ..،دلم میخواهد در سال نو جای هیچ شازده ای خالی نباشد هیچ آدمی برای فراموش کردن توی زندگی نداشته باشم، دلم میخواهد خواهرم برود پی زندگی شخصی خودش ..برادرم بچه دار شود . مادرم در کنار مادرش بماند ،و پدرم همیشه لبخند بزند. دلم میخواهد یک مسافرت خوب بروم ..مثل مسافرت سال 87 . که اگرچه دو روز بیشتر نبود اما هزار بار خاطره اش را مرور کردم، دلم میخواهد دوباره دلم از بعضی چیزها بریزد ...راستی چرا دلم نمی ریزد این روزها ..؟!

دلم میخواهد آخرین لحظه های سال آینده را این طور " عادی " نگذرانم ...میشود گفت کسانی که آخرین لحظه های سال را عادی زندگی کرده اند ، همیشه عادی زندگی میکنند .

دلم میخواهد سال آینده آرزوهای بیشتری داشته باشم برای نوشتن! هیچ فکر نمیکردم این متن به این زودی ها تمام شود..!


++خیلی چیزا هست تو دنیا که نمیشه آرزو کرد...

+++ امیدوارم سال 92 سال رسیدن به آرزوهای پاکنان باشد....




طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 بهمن 1391 توسط سحر | نظرات ()

آن روزها که برای خواهرم خواستگار می آمد فکر میکردم همه مردهایی که می ایستند کنار و می گویند " اول خانم ها " شوهر های خوبی می شوند .

آن روزها که برای خواهرم خواستگار می آمد آن هایی را باکلاس تر می دیدم که تعدادشان کمتر بود و دسته گل هایشان بزرگتر بود.

آن روزها که برای خواهرم خواستگار می آمد و او میرفت جلوی آینه و موهایش را مرتب میکرد میگفتم الان خونواده داماد منتظرن که بروی تا هی " عروس خوشگلم ..عروس خوشگلم صدایت بزنن .

و او همیشه در تقابل افکار و احساسات من یک " برو بابا دلت خوشه " کش دار تحویل می داد .

انگار او آن روزها ، این روزهایم را می دید ..

این روزها که حتی از اسم خواستگار حالم بد میشود . خواستگار ها را پدر سوخته هایی می بینم که هرکدامشان چندین دوست دختر دارند  که برای هر کدامشان حتی روز خواستگاری را هم تعیین کرده اند .

 

+ چقدر همه چیز احمقانه جدی میشود ..

        -   تورو خدا نگو :" اینجوری نگو "!! باشه ؟


       ++ لایک به اینجا ... .........(تصمیم گروهی)




طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 دی 1391 توسط سحر | نظرات ()

این روزهایم به تظاهر می گذرند،

تظاهر به بی خیالی ، به شادی ، به اینکه مهم نیست ...

مهم نیست که چه بشود، که چه بگویند ، که چرا می گویند اصلا .

این خاصیت این شب هاست ..

شب های برو بیا ، خرید ، بازار رفتن های  مدام ، آرایشگاه دیدن ها ، همش حرف از لباس و مدل مو و جشن و خوشی زدن ...

میان این برهوتی که انتقادها به سحر زیاد زیاد بود ..که چرا مثل همیشه نیست ..چرا زیاد با گوشی ور می رود ..چرا گاهی خیلی غمگین میشود و گاهی خیلی سرخوش ..که حتما یه چیزی هست !

و  هی باز مدام باید تکرار کرد که : ای بابا .. ای بابا ....

میان این روزها ..، این شب ها حس خوبی به آدم می دهد ...

 

دیالوگ برتر :

فقط راجب کسایی که دوستشون نداری میتونی هرجور دلت خواست صحبت کنی !

( سریال فروشگاه )

 

پی دیالوگی نوشت : این روزا خیلی ها  خیلی راحت راجب سحر هرجور دلشون میخواد صحبت میکنن ..




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 دی 1391 توسط سحر | نظرات ()

خسته ام ، خستگی ..واژه آشنای آخر شب نویس های من است ..

من امشب مخصوصا از آدم هایی خسته ام که تخصصشان پیدا کردن معنی از جملات بی معنی است ،

آدم هایی که زندگی اشان در چرت و پرت گفتن خوش می شود ،

آدم هایی که حرفهای زیبا را بی احساس می کنند .آدم های" سحر عزیز .." سحر عزیز " صدا زدن .

این حرفها را چه جدی بگیری چه شوخی نتیجه اش یکیست ..هر دو خسته کننده می شود .

درست مثل همین نوشته که دارد خسته ام میکند .

فقط بگذار هر کس این نوشته را می خواند بداند که این وصله ها به ما نمی چسبد .

بگذار بداند این روزها خیلی سرد است . آن قدر سرد که تنها دغدغه من این است که توی ایستگاه اتوبوس معطل نشوم .

بگذار بداند که ما از آن آدم ها نیستیم که به این خوشی های لحظه ای ، دلخوش می شوند .

که اگر بودیم ..نوشته های آخر شبمان این قدر بوی دلتنگی نمیداد ...




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 آذر 1391 توسط سحر | نظرات ()

احساس مزخرفی دارم، احساس تنهایی. نه از آن تنهایی های تکراری .شبیه احساس خائنی را دارم که دستش رو شده و حالا این بی کسی مستحق اوست . ..خیلی وقتها مثل امشب که دلم سخت می گیرد آرزو میکنم که کاش آن شایعه ی مسخره 11 دسامیر حقیقت داشته باشد . که کاش همه چی با هم تمام شود ...امافقط بخاطر یک شب حیفم  می­آید این آرزو را بکنم ..!حیفم می آید که شب 19 بهمن 91 را نبینم .شب عروسی برادرم ...میدانستی هیچ شبی برای یک خواهر باشکوه تر از شب عروسی  برادرش نمی شود؟  من این شب را بارها در رویاهایم لباس پوشیده ام ..رقصیده ام و زندگی کرده ام ! من حق دارم  حیفم بیاید از آن پیراهن پرنسسی آبی رنگ ،وقتی که هنوز رویاهای کودکی ام برای پوشیدن یک پیراهن بلند از ذهنم نرفته است ..

+ ته آرزوهای ما رو ببین ...




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 آذر 1391 توسط سحر | نظرات ()

از چه میشود گفت ؟

از چه و چطور میشود گفت که تکراری نباشد ؟

اصلا برای تولد یک چنین وبلاگ پیزوری ای چه میشود گفت که شایسته اش باشد؟!

تو را به خدا به سحر حق بده !

روزهای معمولی زندگی اش ، این همه احساس های کلیشه ای و همیشگی چه هیجانی دارند برای گفتن ؟!

هــــِی تو ! مخاطب رودربایسی دار من !

خودت را آماده کن برای حرفهای بی سر وتهی که احتمالا توی دلت خواهی گفت :" که چی حالا ! "


+ گفتم که بدونی ....




طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391 توسط سحر | نظرات ()

خدایا لباس مشکی پوشیدن هامان را نه ، نذری هایمان را نه ، اشک هایمان را نه ،

ولی بغض هایمان را بپذیر ....

دیالوگ برتر:

مهم این نیست ما به خدا اعتقاد داشته باشیم یا نه .. مهم اینه که خدا به ما اعتقاد داره یا نه .( Mondays in Sun)

پ.ن : در روزگاری که " گناه " کلاس دارد ، ریاکاری هم ثواب را دارد..




طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مهر 1391 توسط سحر | نظرات ()




این عکس من را یاد حیاط خانه مادربزرگهای مَردم انداخت. گفتم مَردم ، چون خانه مادربزرگ من هیچ شبیه چیزهایی که بقیه می گویند نیست .مادربزرگ من – البته مادربزرگ مادری- فرد تقریبا با کلاسی است .دلم میخواست شما خانه و زندگی اش را می دیدید. منزل او در طبقه سوم یک آپارتمان است. و ازمنزل ما شیک تر و نوسازتر. آنجا حتی یک حیاط ساده ندارد چه برسد به حوض و گلدان و این­ها .موضوع غم­ انگیزتر اینکه کابینت های منزل مادربزرگم ام دی اف است و مال ما معمولی .

شاید به نظر شما این موضوع چیز چندان با اهمیتی به نظر نرسد ، اما اگر خوب فکر کنید می فهمید که این موضوع بی نهایت کسل کننده است. آدم دلش میخواهد وقتی می رود خانه مادربزرگش یک چیزهای قدیمی ببیند و بپرسد : مادرجون این مال کِی هست ؟ و بعد او تعریف کند که مثلا آن زمان­ها که تو نبودی ، این را پدربزرگ خدابیامرزت برایم خرید.

این کلمه " پدربزرگ خدابیامرزت " هم  کلمه مهمی است .مادربزرگ من هیچ زمان از این واژه استفاده نمیکند . او دل خوشی از شوهر خدابیامرزش نداشت . در واقع پدربزرگ خدابیامرز من سه زن داشت . بله. سه زن . که البته همسر اولش فوت شده بود و در واقع باید گفت که دو زن داشت . مادربزرگ بی­نوای من چیزی حدود بیست سال ! از شوهر خدابیامرزش کوچکتر بوده و به گفته خودش قبل از ازدواج شوهرش را " عمو " صدا میکرده . فکر کن!

اینکه چطور از قصه ی این عکس به قصه مادربزرگ من رسیدیم بماند..

دیالوگ برتر:

-          من به عشق ماتیک زن جعفر شدم ! (گمشده)





طبقه بندی: گروه کوچه پس کوچه ها، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 مهر 1391 توسط سحر | نظرات ()

پشت میزم توی دفتر فنی كارگاه نشسته ام . اول صبح است و حسابی سرد .موسیقی دلخراش جوشكاری  به گوش میرسد .درست كنار میز من چند نفر از مهندسین ایستاده یا نشسته اند و بلند بلند به چیز نا معلومی می خندند.دلم میخواهد بروم جلو و بهشان بگویم كه چقدر خنده دار نیست . هنوز از صبحانه خبری نیست . من تا قبل از صبحانه معمولا هیچ كاری نمیكنم . البته اگر بازی بیدل سیستم را كار حساب نكنیم ! چقدر دلم میخواست الان توی خانه امان بودم .." صبح بخیر ایران" می دیدم و با مادرم صبحانه می خوردم .چقدر دلم برای صبح های معمولی خانه خودمان تنگ شده .

اینجا  مجبورم موقع ناهار و صبحانه با بقیه كنار یك میز بنشینم . البته كه عادت كرده ام اما راحت نیستم همچنان . وقتی موقع غذا  كنار مردها مینشینی . باید لقمه را كوچك برداری . آرام بخوری و حتی اگر هنوز جا برای خوردن داشته باشی وقتی بقیه از غذا دست كشیده اند تو هم باید وانمود كنی كه میل نداری.حالا این ها به كنار . از همه حالت بدتر این كه وقتی توی سفره میخواهی چیزی برداری مثلا ماست یا نمكدانی چیزی و اتفاقا یك نفر هم زمان با تو به این موضوع فكر میكرده ، اوضاع خیلی بد میشود . من تا بحال چند دفعه این اتفاق برایم پیش آمده و اصلا حس خوبی از این برخورد ندارم .

میخواهم بروم پشت بام . ویوی آن درست روبروی گنبد حرم است ،  جایی كه من خیلی دوستش دارم . . آنجاست هیچ كس آدم را نمی بیند و میشود راحت نشست و زل زد به گنبد//. .حیف كه نمیشود زیاد آنجا ماند .چون خلوتش به همان اندازه كه دوست داشتنی است  ترسناك هم هست..

این روزها من بیشتر از همیشه تنها هستم ،و از این تنهایی بی نهایت حس خوبی دارم . دلم میخواهد این آرامش تا همیشه ادامه داشته باشد و من تا همیشه به هیچ كس فكر نكنم ، هفته قبل بی اندازه پریشان و خسته بودم و یكهو با خودم تصمیم گرفتم كه همه چی را با هم تمام كنم. اگر یك تصمیم عاقلانه در زندگی گرفته باشم همین است. همین كه بعضی آدمها  را كه واقعا بی شعورن و كاریش نمیشود كردبه حال خودشان بگذارم و حتی به اندازه فكر كردن هم به آنها بها ندهم  و مثلا  فقط به این چیزها فكر كنم كه شب كه میرسم خانه مامانم هست یا نه ..

دیالوگ برتر:

 با لباس خواب زشت هم آدم همونقدر می تونه خوب خواب ببینه که با لباس توردوزی شده. در حقیقت همه چیز به عادت آدم برمیگرده.(آنه شرلی)

پی دیالوگ نوشت: بعضی وقتا دوست دارم یكی بپرسه : " سحر تكرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟..."




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 شهریور 1391 توسط سحر | نظرات ()

برای زیبا بودن

برای كفش ورنی های قرمز

برای اعتماد بنفس

برای ایجاد تفاوت

و برای اینكه بگویی :..رنگ موی من ...لباس من....

برای زندگی مشترك

برای حلقه طلا

برای شب عروسی

برای ایجاد یك دلبستگی

برای شنیدن یك " دوستت دارم " واقعی

و برای اینكه بگویی : همسر من..شوهر من ...زن من ...بچه های من

برای داشتن بهانه

برای توجیه هر حماقت

برای رهایی از عذاب وجدان

و برای اینكه روی راحتی لم بدهی و بگویی : همه همینطورند!

 

برای ریاكاری های پنهان

برای كم نیاوردن

برای كلاس كاری

وبرای اینكه بگویی : من یك حرفه ای هستم!

 

برای روزهای بیكاری

برای لحظه های دلتنگی

برای غیر ممكن ها و هرگزها

برای فراموشی

و برای اینكه به خودت بگویی: تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است.

 

برای دل هایی که  شورتو را میزند

برای خدایی که همین نزدیکی هاست

برای قدم زدن زیر باران

و برای اینکه  بگویی  زندگی زیباست...

                                                              

 

+ الهام گرفته از سبک " نادر ابراهیمی"

 

 

 




طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 شهریور 1391 توسط سحر | نظرات ()

آدم حسودیم من . آره ..تمیتونم موفقیت دیگرانو ببنیم خصوصا وقتی خودم خیلی خوب نیستم.

میدونم... میخوای بگی خیلی پستم ؟اونقدر كه میتونم اعتراف هم بكنم به این حسادت!  بیخیال .........بذار بگم..اینجا رو گذاشتم واسه همین وقتا دیگه .شاید خدا رو چه دیدی هر وقت این اعتراف رو خوندم از خودم بدم اومد اصلاح شدم . البته که حسادت یه امر تقریبا ذاتیه بنظر من . نمیشه زیاد باهاش جنگید. اما میشه با همون قضیه " وانمود کردن " یه کم کمترش کرد . البته به ظاهر. یه جورایی  تلقین هم میشه اسمشو گذاشت .

خدایا ما رو درستمون كن.




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
(تعداد کل صفحات:10)      1   2   3   4   5   6   7   ...