تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - حرفها دارم اما ..
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 شهریور 1390 توسط سحر | نظرات ()

 زنده یاد علی حاتمی میگفت : هر وقت فیلمی رو دیدی که بعد اون هوس کردی یه فیلم بسازی ,حتمافیلم خوبی بوده .(یه چیز تو همین مایه ها !)

  این پست داروک هم که دل نامه ای از درد های زنانه و مردانه بود ..بهانه ای شد برا نوشتنم ...ایــن پســت را بخوانید .

 

میدانی دوست من ؟من هم دردم آمد ..دردم ازین آمد که هنوز هم  درد هایمان را نشناخته ایم ..هنوز هم حال هم را نمیفهمیم شاید ...

راست میگویی ..که اینها همه از عقیده است ..عقیده هایی که نمیخواستی عقده شوند ولی شدند ..

که اگر روزگاری با دختر رویاهایت نتوانستی دو قدم راه بروی عوضش  حالا میتوانی تا  صبح با دوست دخترت برقصی و هیچ خستگی به تنت نیاید ..

دوست من ..از فریدون فرحزاد گفتی... از فاحشه ی مغزی ...

راست میگویی من هم خسته ام از این افه های شیک ..اما  این فاحشه مغزی که میگویند  یک روز زندگی من و توست ! بگذار راحت بگویم ..تویی که میگویی حسرت ان بازی کودکی.. آن عشق پاک ..آن چند قدم راه رفتن بی درد سر به دلت مانده .. که حالا آن ها شده درد..

روزی را تصور کن که همین معشوقه ات بخواهد ساعتی با هر یک از همبازی های کودکیش قدم بزند ..آن روز اگر تماشاچی خنده هایش با هریک از آن ها باشی ..دیگر آن فرشته ی دوست داشتنی تو نیست ..دیگر میشود هرزه ای خود باخته ...این دردیست که من از آن میگویم..

گفتی : "دلم از مادر هایمان میگیرد
که بدبخت هایی بودند
که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند.....
نه ...خیانت هم شهامت میخواست ...
"

میگویم من هم دلم برای مادر هایمان میسوزد ..نه بخاطر اینکه ترسیدند ..نه بخاطر اینکه خیانت نمیکردند ..نه ...!

فقط به این خاطر که عمرشان را برای فرزندانی  گذاشتند که امروز عفتشان را پای ترس و بی شهامتی اشان میگذارند ! که امروز حقیر شمرده میشوند چون  از خدا پروا کرده اند شاید ...!

آری ..دنیای سرخوردگی شما از همان احساسی که ارضا نشد شروع گشت و دنیای حقارت ما شاید قصه ی کلیشه ای روزگار شده باشد  از واژه ترشیده بگیر تا  سادگی هایمان که خیال میکردیم این گرایشی که تو از آن سخن میگویی نامش ع ش ق است ..اما حقیقت این بود که این احساس هم عطشیست که وقتی سیراب میشد سر دل می ماند و باعث سوئ هاضمه میشد .درست مثل حالت استفراغ ..

دوست من ..من را ببخش..شاید من درست نفهمیدم تو از کدام درد سخن میگویی ..اما می دانم  نه از آن درد هایی است که توی برگه های " غلط کردم " تعهد میدهیم نه از این درد های مثلا ترس ...

درد ما شاید این باشد که درمان بلد نیستیم ..بهر حال روزگارِ ما همین است،و این نوشتن‌ها اگر تنها کارکردشان کشیدن آب از چاه باشد برای تسکین دل ، باید کلاه‌مان را بیندازیم بالا ...




طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن، 
نمایش نظرات 1 تا 30