تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - بی نامش بخوان
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 22 مهر 1390 توسط سحر | نظرات ()
ازش پرسیدم : فارغ شدی ..؟

چشهمایش که گرد شد ..خندیدم و گفتم : فارغ التحصیل !

خنده بلندی کرد . ..گفت :شما مشهدیا گاهی وقتا وحشتناک مخفف میکنین ها!

از درسش پرسیدم , اما از شروع عاشقانه اش گفت یک جورایی.

گفت عمدا انتخاب واحد کمتری میکرده که با پسره درسشان را با هم تمام کنند .

نگاهم را از او گرفتم و لبخند زدم ...

بعد پرسید که "حالا تو چرا چشم هایت این طوری برق زد؟! این طوری شیطون و خوشحال شدی؟!"

دلیلش را نمی دانستم. گفتم که خوشم می آید آدم ها همدیگر را دوست دارند. ابدا هم دست خودم نیست. بدون اینکه کنترلم دست خودم باشد لبخند هم می زنم برایشان.

خوب دوست داشتن چیز قشنگیست .مخصوصا اگر حس کنی صادقانه است .آن لحظه من گمان کردم دوست داشتنشان صادقانه ست . اما حالا که بیشتر فکر میکنم میگویم این هم تـعـارف بوده شاید ....


دیالوگ برتر: بهروز : منیژه ..گریه نکن ..ببین ! ما داریم هندونه میخوریم  ..تا وقتی هندونه میخوریم بدون که هنوز خوشبختیم ..(سریال وضعیت سفید )

 

+ بلاگفایی عزیز ! سیستم من برای ارسال نظر کد نمیده ! شرمنده مرامتان ...


طبقه بندی: شروع عاشقانه، 
نمایش نظرات 1 تا 30