تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - یک رعیت زاده ..
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 مهر 1390 توسط سحر | نظرات ()

گاهی آدم میفته رو دور ضایعگی ..

مکرر ضایع میشه از این ور و اون ور ..از ور هایی که هیچ گمانش رو نمیکنه ..مثل همین قضیه کارورزی رفتن ما .قکرشم نمیکردم برای مجانی کار کردن هم باید تلاش کرد ! البته کار ماهم بی اشکال نبود.همینجوری یه معرفی نامه گرفتیم دستمون . رفتیم محل اجرای پروژه . به اولین خوش تیپی که برخوردیم گفتیم مهندس جان ! ما 4 عدد دانشجوی ترم آخر.مفتخریم که دو ماه مفت و مجانی براتون کار کنیم . منت بذار این زیر برگه ما رو امضا بفرما ! خیلی مرسی !

بعد دو ساعت آسمون ریسمون بافتن فهمیدیم ایشون سرکارگرن .

رفتیم توی دفتر کارگاه . دقیقا مثل این نوجوونایی که میرن دم بستنی فروشیا میپرسن کارگر نمیخواین !پرسیدیم : آقا کارورز نمیخواین ؟!

اوشون هم فرمودن باید بریم با مدیر پروژه صحبت کنیم .

مدیر اجرایی پروژه هم گفت: بنده با کمال میل مایلم ! همین الانم میتونم هر 240 ساعت رو تیک بزنم . ولی یه مشکلی هست . پروژه زیر نظر آستانه . وچون شما خانوم هستین باید تاییده بگیرین .

مکان بعدی آستان قدس بودش .

. احساس میکردم خیلی جای مهم و خفنی اومدیم . آخه گوشی هارو هم دم در گرفتن و احتمالا مسئولش هم  باید یه  حاج آقایی تو مایه های حاجی گیرینف باشه .

حاجی که قطعا حاجی بود ! ولی 180 درجه متفاوت با تصور ما !

تیپش چاق ,کلفتی ابروها هم  به ضخامت نون بربری .. ریش و سبیلش  هم بقول بچه ها آسفالت! .

 از این کمر بندهایی که نمیدونم اسمشون چیه !  بیشتر بچه ها میبندن دو تا بند از رو شونه به جلو وصل میشه ..اینقد بدم میاد ازاینا ...

از این حاشیه ها بگذریم . هر چند میدونم شما به حاشیه های ابلهانه پستای من عادت کردین ... مخلص کلام نامبرده هم فرمودن : معذوریم !

و ما ازین داستان نتیجه میگیریم  که برای بیگاری هم باید پارتی بیاری !

ولی خداییش همون عکسی که روز اول با کلاه خود مهندسی ! گرفتیم  می ارزید به همه ی این درد سر ها !

 ++ گاهی گمان نمیکنی و همین گمان نکردنت . بهانه ای میشود برای سرخوشانه خندیدن ....

 دیالوگ برتر :

زیبا  : اونا میخوان ما فقط زن باشیم ..ما هم با زن بودنمون حالشونو میگیریم !

(تسویه حساب)




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی،