تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - 16
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مهر 1390 توسط سحر | نظرات ()

گاهی مدام این پا و اون پا میکنم برای گفتن یک کلمه ..برای گفتن یک احساس ...

گاهی احساس میکنم دلم ترحم میخواهد ..یک ترحم پدری ...

گاهی پدر میشود مردی که ناخواسته نمک پاشیده روی زخم های زندگی ...

گاهی زندگی میشود جنگی که هر روز تکرار میشود و بهای لحظات شادی اش را باید پرداخت ..

گاهی شادی میشود عیش هایی که یک روز تمام میشوند و بعد تو می مانی و احساس تهی بودن فقط ...

گاهی فقط باید بگویی خدا ..

گاهی خدا میشود  علامت تعجبی که تمام تکه پاره ها را بهم می چسباند ...

گاهی چسباندن این کلمات , بهانه ی خوبیست ..برای گفتن حرفهایی که گاهی هیچ کس خریدارش نیست

 

دیالوگ برتر :

یه خانمی آورده بودن اینجا که مانتوش درد میکرد،بدنش نه ها ،مانتوش.....
(محمدرضا فروتن – اسم فیلمش یادم نیست!)




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب،