تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - 17
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط سحر | نظرات ()

مدتیست وقتم را صرف کارهایی میکنم که قبلا در لیست سیاه قرار گرفته اند، کتاب و کلاس که هیچی ، به حساب نمیاورمشان اصلا . مثل عروسک خیمه شب بازی میروم و برمیگردم ، فقط خدا کند نخ نامرئی مان همچنان نامرئی بماند .. فیلم ها هم بیشتر از پنج دقیقه دوام نمی آورند ، فوری رابطه مان بهم میخورد و شروع میکنم به فحش دادن،

نمیدانم تا بحال حس آدمی را تجربه کردی که برای بیرون ریختن فکری از ذهنش به هرکاری دست میزند ؟

ودست آخر چیزی نصیبش نمیشود جز همان لرزی که باید پایش بنشیند حالا حالا ها ..

دلم میخواهد فقط بنویسم ، روزها همینطور کلمات را پشت سر هم بیاورم و از احساسی حرف بزنم، که وجود ندارد ...که ای کاش وجود داشت ..چه پستهایی میشد اگر واقعا واقعیت داشت !..

 

+ زندگی ام بوی تعفن گناه میدهد ..گناه نا کرده ...

 

 

دیالوگ برتر:

ببین بعضی ها از بس که بی عرضند، آدم خوبیند !

(گاهی به آسمان نگاه کن )




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نمایش نظرات 1 تا 30