تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - نمک زندگی
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 آبان 1390 توسط سحر | نظرات ()

برادرم گفت : امشب جایی نری با هم بریم سینما .

 

گفتم : من میخوام با دوستم برم .

 

گفت : دوستات اهل سینما نیستن ، بعد این همه بلاهایی که سرم آوردی ، دوستات رو از خودت بهتر میشناسم .با هم میریم ..

گفتم : فکر کردی نمیدونم ؟ تو میخوای لج زنت رو دربیاری ..

گفت : نه  ...بخاطر اون نیست ..

ولی  واقعا خسته شدم ..داشتم زندگیمو میکردما، میرفتم میومدم .هیشکی بهم نمیگفت چی ؟ چرا ؟ کی ؟ نمیگفتن امین، تو دیگه زن داری خجالت بکش !دیگه از تو گذشته گیم بازی ! دیگه از تو گذشته با رفیقات بری ددر ! از تو گذشته توی حموم شعر بخونی ... گذشته واس خودتم زندگی کنی ! اه ..گور پدرهر چی هوسه..!

خیال میکنی که چی ؟ خیلی خوشحالم ..هر شب میریم یه وری  دو تایی ! هــی دوتایی ..! نه به امام حسین غصه ام گرفته .. ..دلم میخواد همون ریختی باشم .همون ریختی بی خیال.

حالا میای بریم یا نه ؟...

 

چیزی نگفتم ..اصلا گفتنم نمی آمد ..آدم این حرفها را که میشنود تازه یادش می افتد که نه انگار پشت این دنیای پر از خوشبختی دیگران هم دنیای دیگری هست ..غصه های دیگری ..زندگی دیگری ..




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی، 
نمایش نظرات 1 تا 30