تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - 18
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 آذر 1390 توسط سحر | نظرات ()

وقتی بعد از یک روز‌ ِ خسته کننده به خانه برسی و بفهمی کسی خانه نیست و کلید را فراموش کرده ای و تازه اگر باران هم ببارد و گوشی ات هم خاموش شده باشد ،

چاره ای نداری جز اینکه تکیه بزنی به دیوار و چشم بدوزی به آسمان و فکر کنی به تمام ِ برنامه های ِ جورواجوری که توی این چند روزه توی سرت ووول میخوردن بی هوا ..

فکر کنی..به اینکه الان مردم  توی خانه هایشان چکار میکنند .. میشود از نور اتاقشان حدس زد کدام خانه ها شادند و کدام غمگین ...

 

به سرزنش های تاریخ مصرف گذشته ..به گدایی که چیزی بهش ندادم و حالا حتما نفرین اوست که من هم در به در شدم.. فکر کردم به خودم ،به هزار شاید همین یکدفعه هایی که ساختم و حواسم نبود.. به اینکه چند روز است به خاله سر نزدم ..به  اینکه چه همسایه های بی تفاوتی داریم .

به اینکه تنهایی فیزیکی ترسناک است و کاش یکی زودتر بیاید ..

به شامی که کاش از ظهر  مانده باشد برای من !

فرصت بود حتی به این هم فکر کنم که کدام یک از این افکار را میشود در یادداشت امشب گفت و کدام ها را نه ....

 

 

++ عاشق هم که نباشی ، جو کوچه های بارانی دلت را میگیرد ..




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نمایش نظرات 1 تا 30