تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - 21
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390 توسط سحر | نظرات ()

کاش عروسک بچگی هامو سر به نیست نکرده بودم ..

یه شبایی لازمه ..

یه شبایی که روزش حس کردی هیچی مثل همیشه نیست .حس کردی غریبه شدی برای همه..، حس کردی  هوای یه گپ زدن ِ ساده داری ، یه خنده ی حسابی ،....

یه شبایی که دلت، لامصب خیلی گرفته ..مثل وقتی که آسمون دلش بخواد گریه کنه و نکنه ..

مثل جاده های بارونی غروب سیزده بدر ..مثل هر چیز دل تنگی آور دیگه ای..

 

آره یه شبایی لازمه یکی با اون چشمای همیشه باز آبی نگات کنه و لبخند بزنه ..

 

 

دیالوگ برتر :

یه جورایی می‌فهمم. آدم دلتنگ می‌شه. دیگه نمی‌شه شب توی کوچه زد زیر آواز. یا می‌گن دیوونه است، یا می‌گن لاته. یکی نمی‌گه دلش گرفته. زیر پل هوایی هم که نمی‌شه زد زیر آواز. تموم سگ‌خوابا دنبالت می‌کنن.

(سرباز های جمعه)




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب، 
نمایش نظرات 1 تا 30