تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - دلت گرم
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390 توسط سحر | نظرات ()

عهد کرده بودم ننویسم ..

یک بیست روزی ننویسم ..یک بیست روزی این اقرارها به بهشت برود !

اما حالا کلی حرف بی مقدمه دارم ، حرفهایی از جنس آخر شبی ..

خودمانیم چه تگ خوبی است این "یادداشتهای آخر شب "

فقط حیف که همیشه آخر آخر شب آپ نمیشود ،

وقتهایی که خواهرم همش غر میزند که چی میخوای از این اینترنت ! نمیشود .

بقول آن یارو هر چه زده بوده ایم می پرد ..!

البته گاهی وقتها می گوید : خوش بحالت ..لااقل تو نوشتی ..صدق کلام لامصب ات رو ..من چی !

کاش او هم می نوشت ، شاید اینطور بهتر میفهمیدم چی میگذرد توی سرش ...توی دلش ..

هر چند میدانم بد نمیگذرد ! خدا را شکر .

یک سال از سن و سال تفاوت داریم و یک دنیا بین دنیاهایمان ..

خودش میگفت ..همین امشب ..

میگفت از خدا فقط یک خانه میخواهد ، یک خانه با پرده های نارنجی که صبح به صبح پرده هایش را کنار بدهد و آفتاب بزند داخل ...و شب که بر میگردند پرده ها را باز کنند ..

یک خانه که تا هر وقت شب که دلشان خواست چراغش روشن باشد و تا صبح فیلم ببینند ..

یک خانه که از آنِ خودش باشد ،که هر که را دوست دارد دعوت کند و مهمانی بدهد ..

یک خانه ، گیریم حتی کوچک .

گفتم : یکی دو سال پیش چه ها که نمی خواستی !

لبخند میزند..از آن لبخند ها !

یک وقتهایی حس میکنم بچه تر شده ...یک وقتهایی مثل امشب ..

 


دیالوگ برتر:

آبان، این در رو که می‌بینی، این در خونه‌ی ماست. این رنگاش هم که ریخته شده که نمی‌دونم کجاست، مال ماست. این هم که آسمون خونه‌ی ماست. بعد …. دیگه … دیگه … پشه‌هایی هم که ازش رد می‌شن، مال ماست. این زنگه قفله هم مال ماست ….آبان … شیر آب … چکه هم می‌کنه … مال ماست.آبان ...حس میکنم دنیا مال ماست ..!

( باغهای کندلوس )




طبقه بندی: یادداشتهای آخر شب،