تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - 23
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 توسط سحر | نظرات ()

برای مرور بعضی حرفها میروم به روزهای دور ..روزهایی در حوالی88

روزهایی كه برای برادرم از دوستم میگفتم ، از مهربانی هایش ، از اینكه وقتی اسم تو می آید رنگش عوض میشود ،

روزهای عمــــرا گفتن های كش دار برادرم ، بی خیال گفتن های من ..

روزهای قافیه و ردیف كردن قرارهایی كه ....

كه كاش ردیف نمیشد ..

خیلی وقتها توی دلم یقه ام را میگیرم و لیچار بار خودم میكنم بخاطر آن تلاشهای احمقانه .

بخاطر نگاههایی كه بیخود شلوغشان كردم ..

بخاطر احساسات ساده ای كه انگ عاشقی رویشان گذاشتم ،

بخاطر همه ی این لحظه ها كه انگار هر لحظه باید منتظر باشی كه دل بكنند ، كه بروند ،كه تمام شوند تمامِ تمام ..

+ خربزه ؟ پای لرز؟ باشه میدونم . اینم تموم میشه . (عادت میكنیم )،

اما راحت نیست .......رفیق نگو بی تفاوتی . ..

 

 

دیالوگ برتر :

مشکلی که با دخترا هست اینه که اونا یه رازن.

(شهر گناه)




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی، 
نمایش نظرات 1 تا 30