تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - 25
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 اسفند 1390 توسط سحر | نظرات ()

بلند بلند حرف میزدند و به چیزهای خیلی مسخره ای می خندیدند.

پسرهای جوان پشت ایستگاه اتوبوس را می گوبم .

نمی دانستند كه ما (من ودوستم ) فالگوش بی اختیار  اراجیفشان شده ایم .

اراجیف بیچاره هایی كه روحشان از حواس ما بی اطلاع بود .

حرفهایشان در مورد دختری بود ،به گمانم ..

شاید هم زنی، و شاید حتی مادری!

یكیشان میگفت :اینو بنویس براش ..صدای خنده هایشان نگذاشت بفهمیم كه چه پیامی بوده !

دومی میگفت : ولی ازون بلاهاست ها . همینجوری بی دلیل میخنده ..

به طرز خندیدنش فكر كردم ..واینكه چطور میتواند بی دلیل بخندد ؟

هنوز دو متر از آن ایستگاه دور نشده بودیم كه این تابلو را دیدم .

شاید صدها نفر در روز از كنار این تابلو عبور كنند و ابدا چیز خنده داری در آن نبینند .

اما برای من و دوستم آنقدر مضحك بود كه تقریبا بلند خندیدیم و اهمیتی نداشت كه ...

 

 

+ عجیب نیست اگر من شیطنت كنم و تو شیطان شده باشی ..




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی، 
نمایش نظرات 1 تا 30