تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - 42
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 مهر 1391 توسط سحر | نظرات ()

پشت میزم توی دفتر فنی كارگاه نشسته ام . اول صبح است و حسابی سرد .موسیقی دلخراش جوشكاری  به گوش میرسد .درست كنار میز من چند نفر از مهندسین ایستاده یا نشسته اند و بلند بلند به چیز نا معلومی می خندند.دلم میخواهد بروم جلو و بهشان بگویم كه چقدر خنده دار نیست . هنوز از صبحانه خبری نیست . من تا قبل از صبحانه معمولا هیچ كاری نمیكنم . البته اگر بازی بیدل سیستم را كار حساب نكنیم ! چقدر دلم میخواست الان توی خانه امان بودم .." صبح بخیر ایران" می دیدم و با مادرم صبحانه می خوردم .چقدر دلم برای صبح های معمولی خانه خودمان تنگ شده .

اینجا  مجبورم موقع ناهار و صبحانه با بقیه كنار یك میز بنشینم . البته كه عادت كرده ام اما راحت نیستم همچنان . وقتی موقع غذا  كنار مردها مینشینی . باید لقمه را كوچك برداری . آرام بخوری و حتی اگر هنوز جا برای خوردن داشته باشی وقتی بقیه از غذا دست كشیده اند تو هم باید وانمود كنی كه میل نداری.حالا این ها به كنار . از همه حالت بدتر این كه وقتی توی سفره میخواهی چیزی برداری مثلا ماست یا نمكدانی چیزی و اتفاقا یك نفر هم زمان با تو به این موضوع فكر میكرده ، اوضاع خیلی بد میشود . من تا بحال چند دفعه این اتفاق برایم پیش آمده و اصلا حس خوبی از این برخورد ندارم .

میخواهم بروم پشت بام . ویوی آن درست روبروی گنبد حرم است ،  جایی كه من خیلی دوستش دارم . . آنجاست هیچ كس آدم را نمی بیند و میشود راحت نشست و زل زد به گنبد//. .حیف كه نمیشود زیاد آنجا ماند .چون خلوتش به همان اندازه كه دوست داشتنی است  ترسناك هم هست..

این روزها من بیشتر از همیشه تنها هستم ،و از این تنهایی بی نهایت حس خوبی دارم . دلم میخواهد این آرامش تا همیشه ادامه داشته باشد و من تا همیشه به هیچ كس فكر نكنم ، هفته قبل بی اندازه پریشان و خسته بودم و یكهو با خودم تصمیم گرفتم كه همه چی را با هم تمام كنم. اگر یك تصمیم عاقلانه در زندگی گرفته باشم همین است. همین كه بعضی آدمها  را كه واقعا بی شعورن و كاریش نمیشود كردبه حال خودشان بگذارم و حتی به اندازه فكر كردن هم به آنها بها ندهم  و مثلا  فقط به این چیزها فكر كنم كه شب كه میرسم خانه مامانم هست یا نه ..

دیالوگ برتر:

 با لباس خواب زشت هم آدم همونقدر می تونه خوب خواب ببینه که با لباس توردوزی شده. در حقیقت همه چیز به عادت آدم برمیگرده.(آنه شرلی)

پی دیالوگ نوشت: بعضی وقتا دوست دارم یكی بپرسه : " سحر تكرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟..."




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی،