تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - قصه این عکس
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مهر 1391 توسط سحر | نظرات ()




این عکس من را یاد حیاط خانه مادربزرگهای مَردم انداخت. گفتم مَردم ، چون خانه مادربزرگ من هیچ شبیه چیزهایی که بقیه می گویند نیست .مادربزرگ من – البته مادربزرگ مادری- فرد تقریبا با کلاسی است .دلم میخواست شما خانه و زندگی اش را می دیدید. منزل او در طبقه سوم یک آپارتمان است. و ازمنزل ما شیک تر و نوسازتر. آنجا حتی یک حیاط ساده ندارد چه برسد به حوض و گلدان و این­ها .موضوع غم­ انگیزتر اینکه کابینت های منزل مادربزرگم ام دی اف است و مال ما معمولی .

شاید به نظر شما این موضوع چیز چندان با اهمیتی به نظر نرسد ، اما اگر خوب فکر کنید می فهمید که این موضوع بی نهایت کسل کننده است. آدم دلش میخواهد وقتی می رود خانه مادربزرگش یک چیزهای قدیمی ببیند و بپرسد : مادرجون این مال کِی هست ؟ و بعد او تعریف کند که مثلا آن زمان­ها که تو نبودی ، این را پدربزرگ خدابیامرزت برایم خرید.

این کلمه " پدربزرگ خدابیامرزت " هم  کلمه مهمی است .مادربزرگ من هیچ زمان از این واژه استفاده نمیکند . او دل خوشی از شوهر خدابیامرزش نداشت . در واقع پدربزرگ خدابیامرز من سه زن داشت . بله. سه زن . که البته همسر اولش فوت شده بود و در واقع باید گفت که دو زن داشت . مادربزرگ بی­نوای من چیزی حدود بیست سال ! از شوهر خدابیامرزش کوچکتر بوده و به گفته خودش قبل از ازدواج شوهرش را " عمو " صدا میکرده . فکر کن!

اینکه چطور از قصه ی این عکس به قصه مادربزرگ من رسیدیم بماند..

دیالوگ برتر:

-          من به عشق ماتیک زن جعفر شدم ! (گمشده)





طبقه بندی: گروه کوچه پس کوچه ها، 
نمایش نظرات 1 تا 30