تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - خدایا از من نگذر..
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 اردیبهشت 1390 توسط سحر | نظرات ()

روزهایی از زندگی هست كه آدم خیال می كند روحش به روح یكی گره خورده ..احساس می كند خیلی خیلی می شناسدش ..توی دلش حس های عجیب غریب جوانه میزند .. ذوق می كند ..با همان ساده دلی خیال می كند كه دیگر تنها نیست ..به لحظاتی فكر می كند كه نگاهش ..لبخندش و تمام حركاتش برای یكی معنا دارد ..

یكی كه می تواند خودش را برای او لوس كند ..برای او شاد شود ..برای او شعر شود در ترانه ها ..خلاصه همه چیزش شود ...

بعد یك روز دیگر صبح می شود می بیند كه  دیگر او  " آن یكی " نیست ...می بیند آن گره باز شده و لبخندی برایش معنی دار نیست ..می بیند آن آشنا را دیگر نمی شناسد ..دیگر دلش نمی لرزد ..انگار حوصله لرزیدن ندارد ..

خودش را می زند به فراموشی ..به بیخیالی ..افكارش را رفرش می كند تا  همه چیز برگردد سر جایش ..

 

پ.ن : قرار بود مجنون بی لیلی بمیرد و ایضا لیلی هم ...ماهها از بی هم بودنشان میگذرد و هر دو هنوز زنده اند ..لیلی هم لیلی های قدیم ..مجنون هم ایضا ..





طبقه بندی: حرفهایی برای گفتن،  ساده بگویم از زندگی، 
نمایش نظرات 1 تا 30