تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - این روزها...
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 توسط سحر | نظرات ()

این روزها عجیب غرق در رمز بودن ها هستم ..

بودن هایی كه می گویند هر كدامشان علتی دارد و معلولی ..از كلمه علت و معلول خوشم نمی آید ..همین دو كلمه كافیست آدم شبیه فیلسوف ها شود ..از فیلسوف ها هم خوشم نمی آید ..برای هر چیزی و هر حرفی توضیح می خواهند ..مثل همین ادمهای دور وبر من كه همه شان ژست فیلسوف های دلسوز به خود گرفته اند ... اصلا  از آدمهایی كه فكر میكنند با افكار وقوانین مسخره شان به دیگران كمك میكنند  هم بدم می آید !

یك جوریست این روزها ..این همه حرف بود و گوشی نبود برای شنیدن و وقتی گوشی بود حوصله نبود برای گفتن ...یك بار با  نویسنده ای آشنا شدم كه میگفت هر كس همان زندگی ایی را دارد كه شایسته آن است ..چطور میتوان قبول كرد كه یك فقیر شایسته فقر است و یك كور شایسته كوری ؟ انسان احمقی بود . گرچه  نویسنده خوبی بود .

 

این روزها خب البته نوشتن ندارند ..روزهایی كه آدم دلش میخواهد خودش را گم وگور كند ..چند روزی برود خانه پدربزرگش .. میان كوچه های باریك و درختان بلند ..خیلی بلند ...كوچه هایی كه بوی خاك نم دار می دهند ..من عاشق این بو هستم ..عاشق لبخندهای آن پیرمرد هستم ..

این كلاسهای اخر ترم هم دست و پایم را بسته اند ..باز آخر ترم است و  كم كم باید به فكر مناجات نامه بود !

 

پ.ن : حرفت را به وقتش بزن

         وگرنه می خوری به فصل خزان

          می خوری به بی وقتی و بدوقتی...

 

دیالوگ نوشت : پایان خوش هم بلاخره پایان ست دیگر.. "پدر خوانده "

 

 

"مـــــــرگ مـــجـــــازی "




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی، 
نمایش نظرات 1 تا 30