تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - با اجازه خدا..
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 خرداد 1390 توسط سحر | نظرات ()

كلاس سوم راهنمایی كه بودم همكلاسی ای داشتیم كه توی آن سن وسال نامزد كرده بود ..گاهی وقتها زنگهای تفریح بچه ها را دور خودش جمع میكرد و انگشترش و خرت و پرتهایش ..لوازم آرایشش را نشان بچه ها می داد و ما طفلكی ها مثل یتیم ها به او زل 

می زدیم! .. وقتی هم زنگ اخر یا بقول آن وقت ها زنگ خانه ها میخورد  نامزدش با موتور

 می آمد دنبالش و دوتایی خندان گازش را می گرفتند و می رفتند ..و من می ماندم و حسرت یك موتور سواری و آن كوله سنگین كه بادیدن آن صحنه سنگین تر هم می شد ...

آن وقت ها برای اینكه طولانی بودن راه و و سنگینی كوله و فكرهای مزخرف را دور بریزم ,  چیزهای خوبی به ذهنم می رسید ...مثلا زنگ در خانه های مردم را میزدم و فرار میكردم ! اینطوری نصف راه را با هیجان می دویدم و زودتر به خانه می رسیدم و به چیزی هم فكر

نمی كردم !

اگر هم فرشته كوچك روی شانه هایم نهیب می زد كه نكن ! توجیه میكردم كه هنوز بچه ام !

 

اما حالا ..فرشته كوچك روی شانه هایم مدتهاست كه بی خیالم شده ...و خیال بازیگوشم دارد دنبال بهانه ای دیگر می گردد ..!

 

پ .ن : تشنه یک بهانه ام .سراغ داشتی خبرمان کن .




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی، 
نمایش نظرات 1 تا 30