تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - قصه ی ..1
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط سحر | نظرات ()

 " اولین بار که دیدمت داشتی داد میزدی ..میگفتی دیگه شورشو در آوردین ..خیلی عصبانی بودی ..خیلی زیاد ..کیفت رو برداشتی و زدی بیرون ..اصلا  متوجه من نشدی .. من هم رفتم ..ترجیح دادم یه وقت دیگه بیام که تو باشی ..که بیشتر نگات کنم ..راستش اون موقع خب ...فقط یه هوس بود . "

این ها را تو گفتی از آشنا شدنت با من  ..اما من چیزی یادم نمی آمد ..اصلا من با تو آشنا نشدم ..تو برای من هنوز هم یه غریبه ای ...

اما حرفهایت شنیدن داشت ..قشنگ بود :

تو برای من فرق میکنی .دوست ندارم دوست دخترم  باشی .دوست ندارم مثل الهام باشی . آره الهام دوست دخترمه .دختر خوبیه برا وقتای بیکاری ....

چی ؟ خیلی وقیحم ؟! عزیزم آدم ها به محبت نیاز دارن از طرف جنس مخالف ...

آخه نمیتونمم به تو دروغ بگم ! گفتم که تو فرق میکنی .  دلم میخواد به مامانم نشونت بدم ....دلم میخواد بیام خواستگاریت ..دوست دارم مال خودم بشی تا ابد ...

 جمله هایت ساده بودند و تکراری ..اما به گوشم انگار تکراری نمی رسید ...




طبقه بندی: شروع عاشقانه، 
نمایش نظرات 1 تا 30