تبلیغات
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ... - ناخواسته..
به قلم آنها که به بهــشت نمی روند ...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 شهریور 1390 توسط سحر | نظرات ()

توی فروشگاه ایستاده بودم ,منتظربودم پرو لباسش تمام شود ...چشمم به صفحه تلویزیون بود .

گزارش بازی دیروز ...

فروشنده متوجه شده بود ,پرسید : پرسپولیسی هستی یا استقلالی ؟!

گفتم : دیگه چه فرقی میکنه ..!

گفت : پس همدردیم ! ..خندید ...خندیدم ..

دوباره گفت : اگه پنالتی رو ..نگذاشتم حرفش تمام شود گفتم : اگه رو کاشتن ..!

وباز خندید ...خندیدم ..

...

گفت : چرا  شما انتخاب نمی کنید .تخفیف ویژه میدم .

چیزی نگفتم ولبخند زدم ..

-          این رنگش رو  دوس داری ؟

دست گذاشتم  روی قوس مقنعه ام ... لحنش عوض شده بود ...

یاد دوست مجازی ای افتادم که یکبار گفته بود : فکر کنم زیاد --- زده باشی سحر ..

آن روز خیلی بهم برخورد .. امروز یاد آنروز افتادم ..

پ .ن : شاید همین باشد که گفته اند  از نامحرم  چشم بپوشان...

                                                   فکر پریشانی تو را کرده اند شاید...




طبقه بندی: ساده بگویم از زندگی، 
نمایش نظرات 1 تا 30